رضا قلى خان ( هدايت )

321

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

محو است ترا چمچم و بمعنى سم اسب و استر و كاو و خر و ديكر حيوانات حكيم سوزنى كفته تا تو چمچم كنى شكسته بوم * بسرت سنك همچو چمچم خر و نوعى از پا افزار باشد كه از جامه كهنه بسازند و آن را كيوه كويند و كويند كيوكاه پياده‌روى بتوران آن را اختراع كرده شيخ سعدى كفته خوش بود دلبستكى با دلبرى * ماه‌روئى مهربانى مهترى چمچمى در پاى و مردانه لطيف * بر سرش خربندكانه ميزرى تا چو بر روى اندر افتد سيمتن * زير آن كسترده باشد بسترى حكيم نزارى كفته اكر كيمخت بلغارى نباشد * كه در پوشم من و كركاو چمچم كركاو نيز پا افزاريست معروف و مشهور چمچمه بر وزن همهمه آواز پاى را كويند كه وقت راه رفتن برآيد و آن را شلپوى نيز كويند فاخرى رازى كفته در صف قران مجد چمچمهء مركبش * توده‌كش چشم تنك از نمك ذو المنن كرد نعال و چمچمهء بادپويه كانش * خوش چون سماع و سرمه بسمع و بصر رسيد و ماخذ آن چميدن است چمش مقلوب چشم است و مخفف آن حكيم فردوسى كفته بكردار چشم كو زنان دو چمش * همه سحر و شوخى همه رنك و نمش چمشاك و چمشك به همان معنى پاافزار است كه مرقوم شد چمشه مقلوب چشمه است كه معروف است چمك با اول و ثانى مفتوح بمعنى قدرت و قوّت و بيشى و افزونى خواجه عميد كفته پايكهء سخنورى يا قيم از قبول تو * خود ز ازل بعون نو دست مراست اين چمك چمن بمعنى نشستنكاه باغ و زمين سبز و مرغزار معروف است سعدى كفته چمن امروز بهشت است تو درمىيابى * تا همه خلق بكويند كه حور العين است چمن پيرا بمعنى باغبان كه باغ را از شاخ زيادهء بيفايده و از خار و خاشاك پيرايش دهد وقتى كفته‌ام حقيرم اى چمن پيرا مبين كر بىثمر بيدم * كه از جان سايه‌ام جوئى چو بر سر نافت خورشيدم چمند بجيم عربى اصح و بمعنى اسب و آدم جمام كندرفتار آمده چموش بر وزن خموش بمعنى اسب و استر لكد زن و توسن كه به عربى شموس كويند و مخفف چمشك كه پاىافزار باشد چنان كه در قسمت نامهء ميراث كفته‌اند آن استر چموش لكدزن از آن من * وان كربهء مصاحب بابا از ان تو چمى بر وزن كمى بمعنى معنوى زيرا كه چم بمعنى معنى است كه ضدّ صورت است و چميان در دساتير بمعنى خاصان و با معنيان آمده چميدن بمعنى خراميدن است چمين بر وزن كمين محل كثافت و سركين است اعداش جعل سان بهر چمين نمايش چهاردهم در جيم پارسى با نون چناب بر وزن طناب كليجهء خيمه و آن تخته باشد سوراخ دار كه ستون خيمه را بدان كذرانند رضى الدين نيشابورى كفته جز در چناب تو نزنم خيمهء ثنا * كر چرخ در دهان كندم چوب چون چناب چناچن بر وزن تناتن در برهان كويد آواز و صداى پى در پى تير انداختن صاحب جهانكيرى نيز با شاهد آورده چنار بفتح اول درختى معروف و شعرا برك آن را به كف دست پنجه كشاده تشبيه كرده‌اند انورى كفته چنار پنجه كشاد است و نى ميان بسته * دعاى دولت دستور صدر دينى را مولوى كفته هر دست و هر زبان كه در آن نيست نفع خلق * غير از زبان سوسن و دست چنار نيست هم انورى كفته در ابر اكر ز جود تو يك خاصيت نهند * دست تهى برون ندهد هركز از چنار چنار به آتش كرفتن از خود مشهور شيخ عطار كفته هلاك نفس خوى زشت نفس است * نكو زد اين مثل را هوشيارى كفن بر تن تند هر كرم پيله * برآرد آتش از خود هر چنارى و ديكر آلتى از آلات آتشبازى در سور و عيد را چنار كويند و آن را در زمين و زير خاك پنهان كنند و شب آتش زنند شعلهء بلند كشيده آتش‌افشانى كند در كلستان درم كفته‌ام چنار ارسال خورد آيد بسوزد * چنار خوردكى آتش فروزد چناران بيعدد و زهر چنارى * فروزان شعلهء ناروچه نارى و چناران نام شهرى نيز هست بخراسان كه اكراد در آن حاكم و ساكن مىباشند و مثل چنار و كدو از ناصر خسرو معروفست بشنيدهء كه زير چنارى كدو بنى * بر رست و بر دويد بر او بر بروز بيست انورى هم كفته بدخواه تو خود را ببزركى چو تو داند * ليكن مثل است اينكه چنارى و كدوئى مثلى ديكر در مقام اظهار امر